تبليغاتX
عشق دروغ غرور


عشق دروغ غرور

For The Love Of M

سلام به همه ی دوستای گلم

ببخشید یه چند وقتی نبودم واسه همینم نرسیدم که به وبلاگ کسی سر بزنم.انشاالله سر فرصت جبران میکنم.

 

الان با یه شعر آپ میکنم.

 

در تاریکی تنهاییم

 

ای شمع

 

سر متاب

 

که هر دم

 

به خیالم میشود

 

یار است

 

که می آید

 

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |

 

 

تعطیله

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر|

 

 

يادت اي دوست بخير

بهترينم خوبي؟

خبري نيست ز تو ؟

دل من مي خواهد

كه بدوني بي تو

 كه دلم اندازه دنيا تنگ است

مي سپارم همه زندگيت را به خدا

خود را به كه بسپارم ؟

وقتي كه دلم تنگ است

پيدا نكنم همدل

دل ها همه از سنگ است

گويا كه در اين والي

از عشق نشاني نيست

گر هست يكي عاشق

آلوده به صد رنگ است

 

***********************************

 

خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد و نود امید

هزار و سیصد و نود بهروزی

هزار و سیصد و نود لبخند زیبا

سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |




 

 

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من

 

می سپردم که مراقبش باش

 

جنس این جام بلور است

 

پر ازعشق وغرور است

 

مبادا بازیچه شود

 

می شکند...

 

**************************************

 

ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازد

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد

 

زکات چشم چشمی کن بسوی چشمم از چشمت

که چشمانم بجز چشمان تو چشمی نمیخواهد

 

 

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |


کسی که سال‌ها درد بی عشقی را چشیده است و عاشق شده است

می‌داند چه حسی است عاشقی؛ می‌داند‌ چقدر زیباست، چه آسمانی

است، چه شیرین و گواراست و می‌داند که چه تلخ است دوری از یار

و ماندن در حسرت فراق. چگونه می‌توان عشق را برای کسی که

عاشق نیست شرح داد؟ عشق تابلویی نیست که نقاشی زبر دست با

اندیشه والا و روحی بلند بتواند آن را ترسیم کند و غزلی نیست که

شاعری بتواند آن را در شبی بسراید و بگوید که دیگر آن را

سراییدم. به قول حکیم رومی:


هر چه گویم عشق را شرح و بیان 



چون به عشق آیم خجل باشم از آن 



گرچه تفسیر زبان روشن گر است



لیک عشق بى زبان روشن‏تر است



چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت



چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت



عقل در شرحش چو خر در گل بخفت



شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |



 
 
 
کـــاش میشـد که فـرامـوشـت کرد



کــاش میشـد که تــو را دوســت نــداشت



کــاش میشـد که بـه انــدازۀ یـک چشـم زدن



آتـش عشـق تــو را از جــان شســت



کـــاش یک لحظه به جایم بودی



تا بفهمی که چــه زجــری دارم



تا ببینی که همـــه هستــیِ من



در بـرم نیست ولــی..... بیدارم



من به یادَش همـــۀ ثانیه ها می بارم

***

**

*

کــــاش یــک لحظـــه زمـان برمیگـشـت



تــا دگــر بــار اسـیــرت نشــوم



کـــاش....



کـــــــاش.....



کـــــــــــاش......



وای بر من که نه یک بار چو صد بار زمان بر گردد



بر سر عشق تو من خواهم ماند



در ره عشق تو جـان خواهم داد

***

کـــاش میشـد که فـرامـوشـت کرد...



کـــــــــــاش......
 
 
 

 
 
 
*************************************

 
عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که :
عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...
تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد!
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند...
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست .......
                                                             
                                                                               دکترعلی شریعتی
 
 
.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |


 

 

 

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.

کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

زندگی یعنی این.....

                                                                               دکتر شهید علی شریعتی

 

*******************************

یه دختره بود به اسم سارا که با برادرش روی یه مغازه CDفروشی کار میکرد.سارا دختر خوب و خوشگل و در عین حال فوق العاده سنگینی بود.یه پسره بود به اسم علی که سارارو خیلی خیلی دوست داشت.اما چون فوق العاده خجالتی بود و نمی دونست که واکنش سارا نسبت به دوست داشتن اون چیه میترسید که به سارا بگه.

علی هرروز روزی چند بار میرفت و به بهانه CD خریدن سارارو میدید.

یه روز که علی دیگه نمیتونست این شرایط تحمل کنه یه وصیت نامه مینویسه و میگه که به سارا بگین که دوسش داشتم و بعدش خودکشی میکنه.

چند روزی گذشت.سارا یه روز میاد در خونه علی و از مادر علی میخاد که اونو به اتاق علی ببره.مادر علی قبول میکنه و اونو به اتاق علی راهنمایی میکنه.وقتی سارا وارد اتاق میشه چشمش به CDهایی میفته که علی از اونا خریده بود.اما هیچکدوم از CDها باز نشده بود.سارا شروع میکنه به گریه کردن و تا اونجایی که جا داره گریه میکنه.

اخه علی نمی دونست که تمام نامه های عاشقانه سارا توی جلد CDهایی بود که علی از اونا گرفته بود.

 

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |

 

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

 

 

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |

 

 

 

 

 

میگویند خداست تنها

 

  ما که خدا نیستیم پس چرا تنهاییم؟

 

*************

 

میگویند خدا با ماست

 

نکند که ای غم تو هم خدایی؟

 

 

 

 

 

 

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |


 

خداوندا... سلام علیک... با دلی پر درد به درگاهت آمدم... جایی که لایقش نیستم و تو خوب می دانی...

آگاه و نا آگاه گناه کردم... اما پشیمانم و تو خوب می دانی...

از این دنیا و موجوداتش گله دارم... از دل خود... از سادگی خود... شاکیم... اما باز هم شکر.. من جز تو همدمی ندارم و تو خوب می دانی...

چشمانم را دیگر برای جز تو بارانی نمی کنم.. چون این اشکها را خود به من هدیه داده ای و امانت است... هدیه است چون گاهی زبان من از گفتن قاصر است و تنها اشک توان بیان دارد... امانت چون روزی باید برای تک تک قطراتش جوابگو باشم... پس چه زیباست برای دوری از تو گریستن و چه دلیلی از علت بهتر و چه جوابی از اشک به درگاهت شاعرانه تر زیرا تو خوب می دانی...

از آفریده هایت گله دارم و آفریده هایت از من گله دارند... خود قضاوت کن کدام دل مانند چینی بند زده پیش رویت نشسته... تا توانستم سعی در شاد کردن داشتم اما نتوانستم و تو خوب می دانی...

از دل خود شاکیم چون نمی تواند کسی را دوست نداشته باشد... اما از دوست داشتن خسته شدم... می خواهم بی تفاوت باشم تا درد عشق را نکشم... اما چه دردی خوشتر از درد عشق تو... در این راه من امانت دار عشق نبودم و تو خوب می دانی...

از سادگی خود خسته شدم ... زیرا به سوی هر لبخندی رهسپار می شود... دل هوسرانی ندارم... چون هدیه توست... اما ساده... و چقدر ساده بود شکستن این هدیه... آفریده هایت رسم شکستن می دانند و من نمی دانم و تو خوب می دانی...

خدایا...معبودم... معشوقم... من بی خبرم و تو مطلع مطلق از آشکار و نهان... تمام این گله ها را بهانه ای بدان برای لحظه ای درد دل با خود... از خودم بیش از خودم با خبری... پس نیازی به حرافی نبود... اما من مخلوق توام و نیازمند گفتگو... من گفته های نا گفته را گفتم... اما تویی و فقط تویی که خوب می دانی ...



.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |

 

 نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم 

******************

  انتظار سخت است فراموش کردن سخت تر است.اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است

********************************

هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنند.

هرچی صادقتر باشی بیشتر بهت دروغ میگن.

هرچی دلسوزتر باشی بیشترسرت کلاه می گذارن.

هرچی اسمون دلترو در اختیارشان بگذاری راحتتر لهش میکنن.

هرچی خودت رو خاکی تر نشون بدی کمتر واست ارزش قائل میشن.

 

**************************************

 

کاش به جای جدایی مرگ بود چون مرگ لحظه ایست اما جدایی ذره ذره مردن.

 

********************

 

می خواهم بخندم حتی زمانی که غمگینم و میگریم.بگذار همه بدانند که زنده ام و نفس میکشم

میخواهم بخندم حتی زمانی که بر دیوار تکیه داده ام و زجر میکشم و میسوزم.

نه....! دیوانه نیستم

فقط میخواهم بخندم.میگویید نخندم.پس کی بخندم!!!؟

 

*******************************

مرا اینگونه باور کن کمی بیکس کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده.

نمیدانم ایا مرا کناهی هست؟ 

که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟

 

**********************************

 

از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگینند.با اینکه تنهایند اما از خود نیز میگریزند

زیرا به خود و عشق خود و حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگرچه تو را دوست نداشته باشند.

 

******************

 

ان کیست که بی جرم و گناه زیست؟بگو

بی جرم و گنه در این جهان کیست؟بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان منو تو چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگو؟

 

************

.در انتهاي نگاهت كلبه اي ميسازم تا نگويي از دل برود ان كه ز ديده برفت زرنگار امیر| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست